تبليغاتX
روياي عاشقانه
............., روياي عاشقانه
........ تنها و هنوز....
پروفايل من
صفحه ي اول
صحبت با من
شب های تنهایی
زمزمه
شادی دختر آسمونا
علم ثروت
دریایی
مرداد 1388
نوشته های خودم
از دیگران
تو پیدا شدی و من هنوز....
...
حق با توست.. اما ای همیشگی ترین, چه بگویم ؟ گله ای نیست....
معرفی
و باز هم هنوز از تو و من
تو پیدا شدی و من هنوز....
درج در تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 0:13, توسط کلاغ,
ببین
هنوز از عطر آخرین گریه پرم
که انگار ساعت یک ربع مانده به تو
آسمان گم شد

.... و من همچنان در پی آخرین خاطرات بوسه ی گرم تو
که ندیدم تو را در کدام کوچه ی بوی وحشت زده گم کردم
گم کردم و تو از پشت دیوار فاصله
از پشت آن همه اشک
مرا فریاد زدی
با سکوتی گیرا


ای نازنین ستم دیده ی من
کدامین فریاد من بغض سکوتت را معنی می دهد ؟

... نه... این همه ساعت بی قراری را دوام نمی آوردی
........ نمی آوردی و من ....   بدون تو و با خود به جایی نرسیدم
به جایی جز اینجا.
...
درج در تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 0:45, توسط کلاغ,
تمام شدم
و ذره هاي تنهايي
با دست خط سپيد بر روي ديوار رويا
تصوير تو را کشيدند

انگار همان لحظه آمدي
آمدي و نگاه خيره ي مکث آسمان را به خود دوختي
که صد ها سال بود آسمان در انتظارت صداي مرا مي ديد
مي ديد و مي باريد و مي خنديدند و مي زدي

مي زدي و من بي صدا
من سال ها بي صدا و شاد از تو
از لکه هاي سبز تو

اي آسماني ترينم...........
حق با توست.. اما ای همیشگی ترین, چه بگویم ؟ گله ای نیست....
درج در تاريخ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 23:53, توسط کلاغ,
از نگاه های هراس تاریکی ترسا و تن
همچنان بر باد
.... باوری نیست بر مرگ
اما دل همچنان خسته ست....

تمام شور و امید لحظه های آغاز
بازیچه ی افکار پوچ و خالی شد و من
همچنان بر باد
دل بر باد

اما
هراسی نیست......................
این تن, زنده ست تا وداع !

این تن, نه ... دیگر این تن بلند وتنومند
نه بازی کودکی چموش
و نه سرابی تلخ
نه.. این تن بلند است
ولی من... همچنان بر باد
معرفی
درج در تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 0:53, توسط کلاغ,
<<
می دانی آن جوان
کز ترس زندگی
عزلت گرفته است
طعم هزار درد
بی وقفه دیده است ؟
اصلاً دمی بهار
در خنده های او
حاضر نبوده است
در اوج بی کسی
تنها کسش خدا
با او نمانده است
بس زخم خورده است
بس رنج دیده است

در دل نه کینه ای
بر لب نه خنده ای
از پاس زندگی
حمدی نکرده است
تقدیر شاید این
دل ناگرانی است !
بر جا نماز خود
طرحی سیاه از عشق
همچون لب علق !
قرمز کشیده است
پر زخم از زوال
بی جلوه از بهار
بی بهره از وصال
گوری گزیده است
همچون پرنده ای
کز پاس هر بهار
فرزند آخری
 از لانه رانده است... >>

در حرف و گفتگو
آن مردمان خام
کز بین آن همه
مردی از آن میان :
<<
من دانم آن جوان
از بهر آتیه
تصویر نافذی
بر قلب دفترش
آبی کشیده است
غم های شاد او
سرخی خنده را
تسخیر کرده است !
در جمع صد هزار
حیوان بت نما
تنها دلش خدا.. !
یا اله خوانده است
بس درد دیده است
اما دمی گله
بر تیره ی دلش
ابری نشانده است
رنگ دلش سیاه
غم در دلش, ولی !
شکوا نکرده است
امید سبز او
جبران برتر
دل ناگرانی است

او....
او مست و عاشق است ...............
عشقی به رنگ سبز...
عشقی به ژرف باد
همرنگ سبز خواب
آن سوی کاینات
او سبز و ساکت است !..
هر لحظه لحظه اش
در وصف وصل یار,
از حقّ روی دوست
صد بار خوش تر است !
زنده ست تا وداع........................
هرگز امید سبز !
از دل نرانده است.......

>>


دادند سر به او
گرم و پر اشتیاق
آن ملت عوام
آن جمع بی لیاق

....
...
..
.
.
.
...... حالت کنم کنون...
حالت کنم کنون... من !
من راوی غمم
من راوی شب و
دل زجه های آن
بی درد (!) عاشقم.... !

دردش تویی فریب
ترسش تو ای دروغ
آرامشش تو غم !.....

آری حقیقت است
این...
این عین صحنه است
کین شاب مرد پیر
این مرد بی امید
بازیگر غم است
.... تک خان او ولی
پایان خوش نداشت
این ترس تا ابد
در جانش مانده است....
...
..
..
.
.
.....
و باز هم هنوز از تو و من
درج در تاريخ یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 14:4, توسط کلاغ,
اسم من از ياد تو رفت
اي آنکه در آينه اي...
اين چهره ي خسته منم..

اين آه سينه سوز من
ديوار سرد فاصله ست
بين من و هم سخنم.....

فرياد من سکوت تو
لب تو باز و بي صدا
عروسکي به شکل من
غريبه اما آشنا
نگاه مات تو به من
مثل نگاه دشمنه
جسم تو گرمي نداره
مگر تنت از آهنه ؟....

سکوت تو يه فاجعه ست
براي هم صداي تو
شکسته در گلو چرا ؟
طنين نعره هاي تو.......

تو که خود مني چرا
غريبه اي براي من
منو صدا نمي کني ؟.....
تو قاب سرد آينه
به سوگ من نشسته اي
منو رها نمي کني ؟....
شکست لحظه لحظه ام
يه عادته براي تو
پرنده ي نگاه من
اسيره در هواي تو
چرا تو که خود مني
سکوتتو نميش کني
به من بگو چه مي کشي
تو قاب سرد آهني.............

تو غربت نگاه تو
که با نگاهم آشناست
يه دنيا حرف گفتني ست
ولي لب تو بي صداست....................
.......